مدیر وبلاگ
تماس با من
پروفایل من
      شعر ایلام (هرگونه برداشت از این وبلاگ بدون اطلاع نویسنده و صاحبان آثار پیگرد قانونی دارد.)
سامان بختیاری ...شاعر سپید سرای ایلامی نویسنده: مدیر وبلاگ - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

 

به نام دوست

 بی شک شعر ایلام یکی از شعر های پیشرو کشور است ، چرا که در همه  زمینه های رشد چشمگیری داشته است ... و همانگونه که قبلن اشاره کرده بودم  رودخانه اگر به دریا نریزد ...به مرداب  تبدیل می شود ... رودخانه شعر ایلام هنوز راه خودش را به دریا پیدا نکرده است ... اما سرچشمه این شعر بی شک زلال ترین شعر ها را در خود دارد ... چرا این رودخانه هنوز راه خودش را پیدا نکرده ...به این خاطر که متولیان شعر ایلام !! و شعر کشور هنوز خودشان بلا تکلیف هستند و در تعریف شعر مانده اند!! بنا براین همین اتفاق همبرای ادبیات ایران هم افتاده است چرا که ادبیات معاصر هم دارد دست و پا می زند ...اما چون نتوانسته رابطه خوبی با ادبیات جهان بر قرار کند ... شعر معاصر ایران را خیلی ها نمی شناسند! ... نشناختن دلیل بر نبودن نیست! چرا ما از کاروان جا مانده ایم ... باید اعتراف کرد که نقش ارتباطات رو در رو ... و شرکت شاعران در جلسات داخلی و خارجی باعث معرفی شعر ایران می شود ... در این  مجال به سراغ یکی از خوبان شعر ایلام رفته ام ... او قالب شعر سپید را دوست دارد ... 

به اعتقادی بسیاری شعر سپید یا شعر آزاد گونه‌ای از شعر نو فارسی است،  که در دهه 30 شمسی و با مجموعهٔهوای تازه از احمد شاملو در عرصه ادبیات ایران ظهور پیدا کرد ،  تفاوت عمده این آثار با نمونه‌های قبلی شعر نو در فرم این قالب است. در این سبک عموماً وزن عروضی رعایت نشده ولی آهنگ و موسیقی درونی نمود دارد.در سال ۱۳۲۶ نخستین مجموعه شعر احمد شاملو به نام آهنگ‌های فراموش شده به چاپ رسید. این مجموعه شامل نخستین نمونه‌های « شعر سپید » در زبان فارسی است نشر آن در این سال سزاوار توجه‌است ( برای دیدن نقد و نظرهای چند در مورد این کتاب، رک :شمس لنگرودی ،تاریخ تحلیلی شعر نو ، ۱/۳۵۴ به بعد) قطعنامه نام مجموعهٔ دیگر شعر احمد شاملو بود که نخستین بار در سال ۱۳۳۰ منتشر شد. این مجموعه حاوی چهار شعر بلند بود که نشان می‌داد شاملو با عبور از شیوهٔ نیمایی برای خود راه تازه‌ای می‌جوید( جعفر یاحقی ، جویبار لحظه‌ها:۶۱) در دسته بندی شعر نو فارسی، گاهی به هر شعر که در قالب شعر نیمایی نگنجد شعر سپید می‌گویند.  و صد البته برخی ها هم این تعاریف را بر نمی تابند و تعاریفی برای خودشان دارند ...آنچه مسلم است اکثر منتقدان این تعرف را می پذیرند.

سا مان بختیاری  متولد  22/5/55  شهر تهران است ...مدرک تحصیلی اش  کارشناسی حسابداری از ایلام  ...سبک کاریش سپید است ...او به مدت 8 سال کارمند بانک رفاه ایلام بوده...و حاصل ازدواجش یک پسر است ... وبلاگ ...زنگ آخر جهان ... را او می نویسد. سامان در جواب این که در زمینه شعر چه عنواینی دارد می گوید:  دو دوره برگزیده شبهای شهریور و عمدتا علاقه ای به شرکت در جشنواره ها و شعرواره ها ندارم، 10سال ونشریه محلی و سایت های اینترنتی و روزنامه اطلاعات ( سال های قدیم )  است ... از شاعران قدیم سعدی  را دوست دارد و از جدیدها :  احمد رضا احمدی احمد شاملو  و شمس لنگرودی را می پسندد ...  می گوید دلیل گرایشم به شعر علاقه ای که به کلمه و روندگی آن دارم سبب این کار است ! ... در باره متولیان فرهنگی هم می گوید : به نظر شما چیزی در معنای خاص به نام فرهنگ دیده می شود تا متولی برای آن قائل شد . اینان تنها ژستی است که کشور های در حال توسعه چون ایران برای بالا بردن بیلان کاری خود گرفته اند . بی شک اگر متولی فرهنگی (ادبی ) در ایران می بود باید حد اقل از پس سرایش 1000 سال  شعر حد اقل تا کنون می توانستیم یک بار به نوبل ادبی برسیم . شاعر نباید خود را وابسته به  ، به اصطلاح متولیان بداند . تنها کلمه را به خاطر همراهی با مردمانش دوست بدارد .   بی شک یکی از قلم به دستان و شاعران سپید سرای موفق در استان ایلام است ...که صد البته توانایی هایش فراتر از استان ایلام می باشد ... این را وقتی می فهمیم که شعری از شعرهایش را با هم مرور کنیم ... و باید اضافه کنم به خاطر شناختی که از او دارم او عضو هیچ دار و دسته و حزبی نبوده و همیشه به عنوان یک شاعر مستقل عمل کرده و این یکی از ویژگی هائیست که او را از بقیه سپید سرا ها جدا می کند ...او به زبانی رسیده است که اگر کمی مطالعه شود ...با  کمی دقت می توانیم کلاس کارش یا نوع بیانش را بین شعرهای دیگر تشخیص داد ...یعنی سامان  الان زبانی مستقل از  دیگر شاعران بومی دارد ...از دیگر خصوصیات او ...دایره مطالعات اوست ...او را از نقد و نظر هایی که بر روی کار دوستان می دهد فهمیدم! ...من در جلسات زیادی که آقا سامان حضور داشته شرکت کرده ام ...و اتفاقن  در آرا و نظراتش دقت زیادی کردم ...او باسواد است .. توانایی هایش غیر قابل انکار است ... اگر او در تهران زندگی می کرد ...الان به او می گفتند استاد سامان بختیاری ...

 

1)

کتم برای فرزندانی که دست کلمات را بگیرند و به هوا خوری ببرند

 بشقابم ، به یاد گرسنگان آفریقا

 در این 90متری بی اتفاق صدایی نیست

 جز کفشهای همسایه که سطل زباله را به خیابان می رساند.

 دیگر خیالم راحت است

 لمیده بر کاناپه . روزنه ها را می پوشانم

 با استنشاق کلمات ، آرام چشم می بندم

 در این 90 متری بی روزن

 چه شبها که خندیدیم چه شبها که نخدیدیم

 فردا تیتر اخبار :

 " شاعران پیش از آنکه به دنیا بیایند ، به دنیا می آیند ؟"

 در این 90 متری بی اتفاق

 همه ی ما به مرگ معتادیم و ترک کردنش کار سختی است .

..............................................................

(2

از  امتداد بارانهای متمادی  ....

..

.

.

دستهایمان  چتر نشد

چه توفانها که از انداممان بالا کشید     چه توفانها

ما همیشه در زنانمان خوابیدیم و فرزندانمان از عصا شدن چقدر فاصله گرفتند .

ما همیشه تکیه کردیم بی آنکه زیر پایمان سفت باشد .

 این دریای به راه افتاده آبستن است

از این خیابانها جز راهی کشیده تا دور انتظاری نیست

از این درختان جز تحمل برگها بر گرده انتظاری نیست

از این مردم

از این مردم ....

آخ از این مردم .

 من به امتداد انگشت اشاره ی کودکم می اندیشم

به ساحلی دور تر از این دریای گیج

 نعشی که به دوش می کشیم انسان است بیهوده به گور نسپاریمش

مرگ گاهی اتفاقی روی پایمان می نشیند

گاهی در خوردن بستنی لیسمان می زند

و گاهی بی آنکه بخواهیم

با ما عکسی فوری می گیرد .

 

.....................................................................................

 

3)

ما آدمها

ما آدمها از ترس تنهایی راه می رویم

 قدم می زنیم و سوت زنان خیابان را در چشمهایمان هضم می کنیم

 گاهی قاطی هم روزنامه می خوانیم و حتا اگر لازم شد

 شعار می دهیم و راه پیمایی می کنیم تا وزنمان کنترل بشود .

 بعضی وقتها نگاهمان خالی می شود

 و تازه می فهمیم که قرار است بمیریم .

 حتا از پشت عینک ترس از صورتمان بالا می کشد

 و در پشت پلکمان جان می گیرد

 ما آدمها وقتی با هم هستیم  تازه تنهایی در ته ذهنمان جا خوش می کند

 و آن وقت قدم می زنیم و تند و تند با هم بودن را تکرار می کنیم .

 

............................................................

 

4) زندگی کار سختی نیست

   کلمات را از راست به چپ بغلتانی و  

بعد عینکت را روزی سه وعده  ها   کنی

از دودمانت به دود سیگاری بسنده کنی .

میان این همه آدم خالی بروی و خالی برگردی .

 و سعی کنی شبیه تر بشوی به چشمهایشان با همین ارتفاع مشخص .

شب ها برای خوابیدن تبصره بگیری از قرص .

آن وقت میبینی

سامان بختیاری شدن کار سختی نیست .

........................................................................

5)جنـــگ

 

خیابان راست

 آدمها راست تر

 

فقط نمی دانم چرا این خون دارد از سرم می رود.

 و رگانم عق می زنند تا من تهی بشوم از تو  از هر چه پیش از این بوده .

 این سنگفرش حامله نه عابری سقط می کند و نه آفتابی از تنش در می آورد.

 همیشه همین بوده این خیابان

 همان راه مشجر از تیرهای برق .

 کاری از تو بر نمی آید  جز اینکه در نقش پا باشی

 پس ستون باشی تا  نیافتی

 کاش تورا می کشتم  پیش از آنکه زخمی در سرت زایمان کند.

 پیش از آنکه چهره ی محدبت لبخندی بشود جاری .

 چقدر مسخره است !

 تو از این جنگ چند ساله با هر دو پای سالم با هر دو دست سالم با مغزی سالم گذشتی .

 کاش تو را پیش از اینها می کشتم .

 تو ضد چه بمبهایی که نبودی

 ضد چه آتشهایی که از چشمهای این خیابان می وزید.

 ضد چه فحشایی که از ته ته یک دانه گندم برای نان شدن می تراوید.

 کاش پیش از این می کشتمت که امروز

 دردی در دلم لانه نگیرد  که چرا؟

................................................................................................

6)اشتب--------- اه ی

 

با خودم اشتباه شده ام

یعنی چیزی که پیش از این چشمم بود

حالا داشت کم کم راهی می شد بدتر از رود.

یا دستی که همیشه گریه می کرد تا بتواند کلمات را بلرزاند

امروز خالی کسی را بغل می کند که من هستم .

شلوارم

شلوارم را که می پوشم ، پا نیستم

دیگر حتا دلی گرم برای نامهایی ساده در من نیست

و هر چه بلند تر جیغ می کشم

خفه تر از سیاه چاله های  کهکشانی گم می شوم

می ترسم

شبها که تخت بر درازی من پا می کشد

آنچه پیش از این تو می خواندم با تو اشتباه بشود.

...................................................................

7)  پـــــــــدر

 

دستم را به دریا می ریزم تا چه اندازه ماهی در این خطوط بیهوده بلغزد

هر چه می گردم نیستی در کوسه حتا در مرجانهایی که کف خوابند حتا .

به تازگی ستاره ای از شلوارم بالا می کشد و در کور سوی کمرم فکر زایش دردی دیرین جان می گیرد .

پاهایم را چال می کنم تا شاید ازتو چیزی در من ریشه بدواند

و دستانم میوه بدهد و بعد بگویم می بینی من از تو سرشارم

در این سینه ستاره که هیچ

مویرگی پیدا نمی شود تا پا در قلبی سفت کرده باشد

این خطوط متورم با جریان گردش کلمه اکسیژنی از تو به نیمکره ی مغزم نمی رساند

کلمات من پارس می کنند و هر پاچه ای که می بینند سیخ می شوند

هر چه خودم را می مالم به این زندگی رنگی از تو نمی گیرد

رنگی از من نمی گیری

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر در انتخابات شرکت می کنم شما هم شرکت کنید... دکتر ناصر همتی شاعری از دیار غربت!! راه اندازی سایت لریا و ایران شعر فاطمه مقدم شاعر توانای دره شهری مهرشاد شیخ محمدی...شاعر توانای دره شهری... محسن زارعی شاعر ایلامی ... قرتی بازی در نقد ادبی یا نقد سیدعلی میرافضلی! مصاحبه با نشریه کتاب هفته تهران ... 22 مرداد 1390 قدرت ملکی شاعر قدرتمند دهلرانی!! بعد از 13 سال مجموعه شعرم ...فالگیر ...منتشر شد
دوستان من سایت مقام معظم رهبری پايگاه اطلاع رساني امام خميني (ره) پایگاه اطلاع رسانی دولت سایت ریاست جمهوری پایگاه فرهنگی قوم لر((لوریا)) نيازمندي ها موسسه تنظیم و نشرآثار امام خمینی سايت رئیس تشخیص مصلحت صندوق حمايت از پژوهشگران پروتال خدمات الکترونیکی ایران ورزش ایرانی سازمان بسیج مستضعفان تابناک سایت اطلاع رسانی فرش ایران شرکت سهامی فرش بسیج دهلران کتابخانه ملی و سازمان اسناد نشریه اینترنتی قوم لر خانه کتاب فرهنگستان هنر فرهنگستان زبان و ادب فارسی جشنواره شعر فجر وزارت ارشاد دهلران امروز حسن باویر مترجم گوگل تاریخ لرستان-کامران دالوند فراخوان جشنواره هاي ادبي مركز ملي فرش ايران مقاله ام در انجمن سوئدي ها حسن خسرو آبادی زاگرس استوري کانون امام حسین(ع) چوار شعر بنده در سایت «سوشلیغا» آنات (( سایت تخصصی شعر کوتاه )) آی تی ایران مترجم پارس تبدیل تاریخ سازمان هواشناسی کشور سازمان تأمین اجتماعی سایت بانک اطلاعاتی ایلام آشپزی ایرانی رایانه کمک تم ديزاينر پرتال زیگور طراح قالب